۱۳۹۰ مهر ۲۶, سه‌شنبه

ای کاش

ای کاش دلم هم زبان داشت!
ای کاش دلم بی زبان نبود تا حرفش را به تو میگفت، اما!
اما! خوشحالم که محبت زبان دارد و این حقیقت از چشمانم پیداست.
چشمانم خون میگیرید و زبانم در بند است.
گلویم بسته است و دلم تنگ است!
آه! دلم تنگ است.
آه! عجب چشمان سپیدی داری تو که ذرۀ هم دلتنگ من نیستی وتو...
آیا عذاب وجدان نخواهی کشید؟
آیا لحظۀ فریاد من را نخواهی شنید؟
شاید که نه! شاید هیچ وقت.
چرا؟
و اما ای کاش!

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر